سلام به همه دوستان از این به بعد می توانید در ادرس زیر برای دیدنم سر بزنید
دلتنگی به شکل پرنده ای
جدا می شود از من
روی کاشیهای ساختمانی می نشیند
که نقش دستهای تو را دارند
تق توق
هیچکس مرا به خاطر نمی آورد
حتی این قطار درجه 2 با 256 مسافرش
زن روبروی مرد
مرد روبروی زن
مرد هی روزنامه می خواند
و افغانستان را آبکشیده
به انتهای بند آویزان می کند
پرده را که کنار بزنم
احتمالا خانه یمان را ساخته ای
با ابرها
و سرمه دانم را آورده ای
از کمرکشهای هندوکش
روبرویم می نشینی
و افغانستان را
بیرون می کشی از انتهای بند
و روی پیشانی ام می بندی
همه ما را بخاطر می سپارند
حتی این قطار درجه 2 با 256 مسافرش
١-
شنبه ها
تنهایی می شمارد قدمهایت را
تا صد
یکشنبه ها
به تو می رسم
هر تاری که بنوازی
فریاد من اتاق را گیج می کند
دوشنبه ها
از خیابانی به خیابان دیگر می رویم
روی یک صندلی می نشینیم
در و دیوار پیاله پیاله مستی تعارف می کند
شمس و مولانا را
از من تاری
از تو ناله ای باقی می ماند
روی یک صندلی
که آخرین تابلوی نقاشان جهان میشود.
٢-
مثل درختی که ریشه دوانده سراسر زمین را
در من ریشه دوانده ای
هر روز
دو گنجشک عاشق
از شاخه هایت به شانه هایم
در رفت و امدند
و با آواز تاری در گلویشان
ترانه ای می شوند تو را
که عابران خیابان می شنوند
هر صبحگاه از من
پرنده ها مستی شان را پهن می کنند
روی شانه هایم
و حریصتر می شوند همسایه
دزدیدن سیبی را از شاخه هایت
٣-
به خانه می برم دوست داشتنت را
مردم شهر
حسودند تو را
روزنامه ها نوشتند
با خط درشت از تو
مردی با پیشانی بلند
یقه باز
و موهای پریشان
که گره می دهد
بادهای اردیبهشت 1362 را
به گلهای روسری دختری در خراسان
(چقدر این پیراهن چهارخانه به شما می آید آقا!)
صدای دختر از پارگراف پایین شنیده می شود
این طرف پرانتز من نشسته ام
نقطه آخر جمله
روزنامه ها نوشتند
با خط درشت
از دختری در خراسان
که افتاده در چهارخانه پیراهنت
اسیر
چقدر این پیشانی بلند
بادهای اردیبهشت
به دختر می آید.
1)
به در می زنم
به دیوار
به درو دیوار می زنم
بی تو اتاق، قفس تنگیست
که چشمم را کور می شود
گوشم را کر
"پرنده را به خاطر بسپار"
2)
می آیم
می روم
می نشینم
می ایستم
.
.
بیقراری دانه های سپنج
از حوصله ی تابه سرمی رود
و گیج می شود اتاق
3)
این روزها
غم، یار دیرینم
دست روی دلم می گذار
و از خجالت سرخ می شود
سال نو مبارک.
به بهانه بهار
غزلی از مولانا جلال الدین محمد بلخی
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد
باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی
غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش
عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین
با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی
نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی
نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی
تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی
ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد
اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی
فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد
ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستم
اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا
١)
به تو فکر می کردم
شیشه ی پنجره شکست
و باد
دستمالی گلدار آورد
برایم
2)
کانونش در قلب من است
زلزله ای که مشهد را بلرزاند
3)
مثل دلقکی که بخنداند تماشاچیان را
مادرم را می خندانم
برادرم را می خندانم
و غم ندیدن تو را
از اتاقی به اتاق دیگر می کشانم
مادرم می خندد
برادرم می خندد
من دلقک خوبی هستم.
1)
پوست می شویم
پست مدرن می شود جهان
مثل واژه های تکه پاره
گم می کنیم
همدیگر را
2)
بادهای سرگردان
جشن گرفته اند
سرگردانی ام را
هیچ جای جهان خانه ی من نیست!
عزم آن دارم که امشب مست مست
پای کوبان کوزه ی دردی به دست
سر به بازار قلندر برنهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
عطار نیشابوری
