1)

پست می شویم

پست مدرن می شود جهان

مثل واژه های تکه پاره

گم می کنیم

             همدیگر را


2)

بادهای سرگردان

جشن گرفته اند

            سرگردانی ام را

هیچ جای جهان خانه ی من نیست!

 

نوشته شده در  شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸  توسط معصومه احمدی  نظرات ()



عزم آن دارم که امشب مست مست

پای کوبان کوزه ی دردی به دست

سر به بازار قلندر برنهم

پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

عطار نیشابوری

نوشته شده در  یکشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۸  توسط معصومه احمدی  نظرات ()


از خراسان تا...

 

از خراسان

         تا شهری که شهریارش تو باشی

از خراسان

       تا نامه هایی که پست می شوند تو را برای من

از خراسان

     تا...

همه چیز را تکانده ام

و به شهری رفته ام

که شهریار خود باشم

نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۸  توسط معصومه احمدی  نظرات ()


 بوی گل آورد نسیم صبا

بلبل بیدل ننشیند خموش

 

 

گر یکی از عشق برآرد خروش

بر سر آتش نه غریب است جوش

پیرهنی گر بدرد ز اشتیاق

دامن عفوش به گنه بر بپوش

بوی گل آورد نسیم صبا

بلبل بیدل ننشیند خموش

مطرب اگر پرده از این ره زند

باز نیایند حریفان به هوش

ساقی اگر باده از این خم دهد

خرقه صوفی ببرد می فروش

زهر بیاورد که ز اجزای من

بانگ برآید به ارادت که نوش

از تو نپرسند درازای شب

آن کس داند که نخفته‌ست دوش

حیف بود مردن بی عاشقی

تا نفسی داری و نفسی بکوش

سر که نه در پای عزیزان رود

بار گران است کشیدن به دوش

سعدی اگر خاک شود همچنان

ناله ی زاریدنش آید به گوش

هر که دلی دارد از انفاس او

می شنود تا به قیامت خروش

 

مصلح الدین سعدی شیرازی

نوشته شده در  جمعه ٥ تیر ،۱۳۸۸  توسط معصومه احمدی  نظرات ()


مرد بیرون کشید زن را

                   از لابه لای کتابهای باستانی

زن بیرون کشید مرد را

                   از لابه لای کتابهای باستانی

مرد روبروی زن نشست

زن روبروی مرد نشست

 

آینه ها حافظه ندارند

نوشته شده در  چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۸  توسط معصومه احمدی  نظرات ()


 

 

با هیچ کس حدیث نگفتن نگفته‌ام

در گوش خویش گفته‌ام و من نگفته‌ام

زان نور بی‌زوال که در پرده ی دل است

با آفتاب آن همه روشن نگفته‌ام

این دشت و در به ذوق چه خمیازه می‌کشد؟

رمز جهان جیب، به دامن نگفته‌ام

گلها به خنده هرزه گریبان دریده‌اند

من حرفی از لب تو به گلشن نگفته‌ام

موسی اگر شنیده هم از خود شنیده است

«انّی انا الله»ی که به ایُمَن نگفته‌ام

آن نفخه‌ای کز او دم عیسی گشود بال

بوی کنایه داشت، مبرهن نگفته‌ام

پوشیده دار آنچه به فهمت رسیده است

عریان مشو که جامه دریدن نگفته‌ام

ظرف غرور نخل، ندارد نیاز بید

با هر کسی همین خم گردن نگفته‌ام

در پرده ی خیال تعیّن ترانه‌هاست

شیخ آنچه بشنود، به برهمن نگفته‌ام

هرجاست بندگی و خداوندی آشکار

جز شبهه‌ی خیال معیّن نگفته‌ام

افشای بی‌نیازی مطلب چه ممکن است؟

پر گفته‌ام، ولی به شنیدن نگفته‌ام

این انجمن هنوز ز آیینه غافل است

حرف زبان شمعم و روشن نگفته‌ام

افسانه‌ی رموز محبت جنون نو است

هرچند بی‌لباس نهفتن نگفته‌ام

این ما و من که شش جهت از فتنه‌اش پر است

بیدل! تو گفته باشی اگر من نگفته‌ام

حضرت بیدل

 

نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸  توسط معصومه احمدی  نظرات ()


1)

با سربازهایت بیا

از کوه و دشت و دریا

و شهرهای مرا ویران کن

....

افغانستان در دست توست

                          شوروی عزیزم!

2)

این شعر که شبانه خیابانهای مشهد را گیج می شود

این یار که حلقه می کند

                           تو را به انگشت ظریفش

این...

چون سیگاری نیم سوخته باید

بیفتد از گوشه ی لب

.....

ستاره سهیل که باشی

خیابانهای مشهد گیجند

                           مرا!

3)

موجهای ناآرامت بکوبد مرا

                            این سو و آن سو

به اقیانوس آرام برسم

یا دریچه ی هیرمند

به تو فکر می کنم

دریای آزاد!

نوشته شده در  سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸۸  توسط معصومه احمدی  نظرات ()


تیتر اول روزنامه ی صبح

دختری با  پیراهن گیج

و ماهیگیرانی که دور زدند دریا را

روبروی هم

 زنها رفتند

و بوی کافور آغوش مردها را خالی کرد

 

تیتر اول رونامه ی عصر

پسر به ارشلیم رسید

دست به حجر الاسود که داد

دور تا دور کعبه را

پسرهای سفیدپوش حاجی شدند

مردها آمدند

و عطر و گلاب آغوش زنها را پر کرد

*

زن ها می روند

مردها می آیند

خطهای ناموازی همدیگر را قطع می کنند

                                              همیشه!

نوشته شده در  پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸۸  توسط معصومه احمدی  نظرات ()


من بیخود و تو بیخود ما را که برد خانه

من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم

هریک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی

جان را چه خوش باشد بی صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی

وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران مسپار یک دانه

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من

ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر گژ می شد و مژ می شد

و ز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان  نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی دل و دستارم در خانه ی خمارم

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه ی لنگانی می باید لنگیدن

این پند ننوشیدی از خواجه ی علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی

برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی

اکنون که درافکندی صد فتنه ی فتانه

 

حضرت مولانا

نوشته شده در  چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۸  توسط معصومه احمدی  نظرات ()


ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف

سر و دستار نداند که کدام اندازد.

نوشته شده در  شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۸  توسط معصومه احمدی  نظرات ()